آرام در ماشين را بر هم زد .سرما از بيخ گوشش مي گذشت . گوشه ي پايين پالتويش را روي ران پايش مرتب كرد . رگه هاي خشكي پشت دستانش مي سوخت . او بيش از هر چيز از لرزش تك تك سلول هايش مي ترسيد . فكر كردن به آن هم، سلول هايش را قلقلك مي داد . نفس مي كشيد اما گويي هوا در هنجره اش گير مي كرد و بغضش را همراه نفسش قورت مي داد . احساس مي كرد اگر كسي دستهايش را نيمه باز كند و بعد نوك انگشت ميانه اش را به زير انگشت شصتش ببرد و به يكباره به او ضربه بزند ،حتما گونه هايش قلقلك داده مي شوند و گوشه ي لبهايش شوري مي نشيند . كيفش را چند بار روي دوشش جابه جا كرد . نسيم سوزناكي مي وزيد . دلش نمي خواست از آن اتاق كه يك سمتش تمام شيشه اي محدب بود و سمت ديگرش حفره اي تو خالي و سياه رنگ بيرون بيايد ،ديگر حتي لعن و نفرين هاي ديگران هم برايش مهم نبود . هر بار با چرخش آن اتاق به حركت در مي آمد و همراه آن جا به جا مي شد . خيلي اوقات خيلي چيز ها را مي ديد و غافل از آنكه ،تحمل ديدن اين همه خيانت را نداشت . گاهي محكم خودش را به قسمت اطراف آن حفره كه عسلي رنگ بود ،مي چسباند تا مبادا به درون حفره بيافتد . رنگ عسلي خيلي اتاقش را زيبا كرده بود . درون آن حفره ي سياه را نمي توانست ببيند ،خيلي از آن مي ترسيد . مي ترسيد كه به يكباره در آن پرتاب شود و ديگر هيچ اثري از خود پيدا نكند . خيال مي كرد آن اتاق جادو شده است . فكر مي كرد اين هيچ چيز جز جادو نمي تواند باشد . پاهايش لرزيد و به يكباره جيغ بلندي زد و به درون آن حفره پرتاب شد . افتاد از چشمش افتاد . زندگي در آن اتاق پايان يافته بود ،كاش حواسش را جمع مي كرد و لبه ي پرتگاه نمي رفت . .. سرما با سرعت از بيخ گوش هايش مي گذشت و تنها گوشواره هايش را مي لرزاند و از قدرت همراهي آن كاپشن مشكي رنگ بود كه سرما جرأت سرك كشيدن به درون سلولهايش را نداشت . چند دقيقه اي مي گذشت كه كاپشن را از جلوي بيني اش كنار گرفته بود . اما باز هم بوي عطر آن در سرش بود . حتي اتاقش هم بوي اين عطر را به خود گرفته بود . خيابان عجيبي بود . احساس مي كرد ،بارها آنجا را ديده است . با هر قدمي كه بر مي داشت مسير طولاني تر مي شد . كاپشن را در دستهايش گرفته بود و آنرا هماهنگ با قدم هايش در هوا مي رقصاند . به خانه كه رسيد زنگ در را فشرد و آن موقع بود كه منجمد شدن انگشتانش را حس كرد . و زماني كه كاپشن از دستهايش رها شد حتي ديگر توان جابه جا كردن كيفش را نيز نداشت . به همين سادگي انگار كسي را نديد و چيزي را پس نداد . حتي به چهره ي او هم نگاه نكرد . مكالمه هايي را كه با خود تمرين كرده بود هم به كارش نيامد . انگار كسي دستهايش را نيمه باز كرد و انگشت ميانه اش را به يكباره از زير انگشت شصتش رها كرد و به بدن دختر زد و دختر بهد از چند ثانيه شوري گوشه ي لبهايش را مزه مزه كرد . .. سرما وقتي ديد قدرتش را از دست داده به يكباره تمام اندام او را لرزاند . به آرامي دستمالش را به سمت بيني كوچك و قلمي اش برد و دو سمت آنرا فشرد . هر چه سعي كرد ،بوي ن عطر را احساس نكرد . رها شده بود . مي لرزيد . هرچه مسير را طي مي كرد قدم هايش كوچك و كوچكتر مي شد . باد گوشه ي پالتويش را بلند كرده بود . سرما موزيانه به اندام او سرك مي كشيد و او را مي لرزاند . يكي از دو بند كيفش به روي بازو يش افتاده بود و در كيف نيمه باز بود . كيفش را بالا آورد و با كشيدن نفسي عميق سعي كرد بوي آنرا حس كند . فكر مي كرد شايد هنوز هم بتواند با اين كار بيني اش را گرم كند . اما جز بوي بيسكوئت كه از جيب بغل كيف مي آمد ،هيچ بوي ديگري احساس نكرد . كيفش را در دستانش گرفت و آنرا آزاد در هوا رقصاند . ياد آن شب افتاد . وقتي لرزيد و او كاپشنش را روي شانه هاي دختر انداخت . اين برايش رويا شده بود . كاش بيشتر با بوي عطر آن سر مي كرد . دوست داشت سريع خودش را به خانه برساند تا شايد بوي عطر آن هنوز در اتاقش مانده باشد .
نوشته شده توسط صدیقه عرب در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
گونه ها ي گل انداخته اي داشت. هر گاه جلوي آينه مي ايستاد و صورت تپل و گشت آلود خود را مي ديد فكر مي كرد سرخي گونه هايش به خاطر خوردن زرد آلوهايي است كه صورت آنها هم گل انداخته است . پدرش زياد حرف نمي زد . مادر و پدرش خوب حرفهاي يكديگر را مي فهميدند . مادر بزرگش مي گفت تو بايد هميشه خدا را شكر كني، دختر هم دستهايش كه به خاطر شكستن گردو هاي تازه سياه بود را به سمت آسمان مي گرفت و خدا را شكر مي كرد كه مثل پدر و مادرش كرو لال نيست . او هميشه خستگي پاهاي پدرش را از لابه لاي جورابهايش به درون چاه مي ريخت . دختر با نان تازه اي كه مادرش مي پخت سفره را به عرق مي انداخت و پدرش خوشحال مي شد. صداي صوت قطار كه بلند شد گره روسري گلدارش را محكم كرد و موهاي حنا گرفته اش را زير روسري پنهان كرد و با عجله به سمت خط آهن كه درست از وسط باغ آنها مي گذشت و باغ آنها را به دو نيم تقسيم مي كرد ،دويد. سكه اش را از جيبش بيرون آورد و بر روي ريل گذاشت. مدتي منتظر ماند ، دلش مي خواست قطار مسافر بري باشد . اگر قطار مسافر بري بود مي فهميد كه ساعت درست پنج بعد از ظهر است . قطار نزديك شد دامن پر چين دختر در هوا مي رقصيد ، روسري اش را با يك دست چسبيده بود تا در هوا رها نشود و براي سرنشينانش دست تكان مي داد. او فكر مي كرد در آن باغ درندشت دوستي پيدا كرده ،مي خنديد و به دنبال قطار مي دويد . وقتي قطار به تونل مي رسيد كه با باغ و خانه ي آنها فاصله چنداني نداشت .برمي گشت و باز تا خانه مي دويد و سكه اش را از روي ريل بر مي داشت . نمي دانست چرا دوست دارد سكه هايش را روي ريل بگذارد ،شايد براي او عادت بود و يا اينكه دوست داشت سكه هاي صاف شده اش از طاهره همبازي اش بيشتر باشد . آنروز صبح مادرش جعبه زرد آلو ها را به دستش داد تا به خانه طاهره شان ببرد .درختهاي زرد آلوي آنها را سرما زده بود و تنها سيب و آلو داشتند . كفشهاي نو و تازه خريده اش را به پا كرد و كمي از رژ مادرش بر روي لبهايش كشيد .روسري گلبهي اش را سر كرد همان كه مادربزرگش برايش از مشهد سوغات آورده بود . دنيا را بر روي جعبه گذاشت و آنرا بلند كرد. اول جعبه به نظرش سنگين آمد اما كمي كه گذشت سنگيني اش را كمتر احساس كرد. راه مي رفت و به كفش هايش نگاه مي كرد . احساس مي كرد اگر الان جاي شلوغي بود حتما همه دوست داشتند كفشهاي او را داشته باشند . اما مي دانست اين كفشش هم مثل قبلي زود كهنه مي شود . دلش مي خواست تا شلوار جين بخرد تا وقتي به خانه ي عمويش رفت بپوشد ، اما پدرش نمي گذاشت ،مي گفت شلوار جين براي قرتي هاست . او دوست داشت مثل شهري ها لباس بپوشد، دوست نداشت شلوار و دامن را با هم بپوشد ، او فقط زماني كه به مدرسه يا شهر مي رفت مانتو و شلوار مي پوشيد . در شهر هم همان مانتو مدرسه اش را . پشت دستهايش را كم چرب مي كرد . هر گاه از كرم مادرش ، همان كه سال قبل عمويش از سوريه براي مادرش سوغات آورده بود ، استفاده مي كرد ،خشكي هاي پشت دستش مي سوخت . طاهره مي گفت شهري ها هيچ وقت پشت دستهايشان خشك نمي شود ، مي گفت آنها دوست دارند مثل ما گونه هايشان گل انداخته باشد . طاهره زياد شهر مي رفت . اما دختر آخرين باري كه سوار قطار شد و به شهر رفت براي عروسي پسر عمويش بود . شب عروسي برايشان قيسي و تمشك برده بودند . و دختر آخر شب ديد ه بود كه زن عمويش آنها را زير درخت گذاشته بود . دختر دلش سوخت ، با زحمت زيادي آنها را تا اينجا آورده بودند .همان شب هم عمويش به فاميل هاي عروس گفته بود كه پدرش برادر تني آنها نيست و مادرش زماني كه كوچك بوده او را كه هم كر بوده و هم لال آورده تا بزرگ كند . هر چند كه پدر و مادرش نمي شنيدند اما دختر اين حرف آنها را شنيده بود ،دلش نمي خواست با زحمت تمام به پدر و مادرش بگويد كه عمو چه حرفي زده .چون آنها آنقدر ساده بودند كه مطمئنا حرف دختر را باور نمي كردند . صبح زود هم با همان قطار برگشتند .دنيا آرام بر روي جعبه ي زرد آلو خوابيده بود . موهايش از روي جعبه به پايين ريخته بود و آزاد در هوا تكان مي خورد . هميشه وقتي دنيا را مي خواباند همان لحظه به خواب مي رفت . دختر از تنهايي و سكوت نمي ترسيد ، خانه ي آنها هميشه ساكت بود و دختر بيشتر با دنيا صحبت مي كرد . اشك دور چشمان درشت و عسلي دختر حلقه زد و وقتي چشمش پر شد جايي براي ماندن نداشتند ، بر روي گونه هايش سر خوردند و بر روي شكم دنيا ريختند اما باز هم از خواب بيدار نشد . بايد از باغ مي گذشت ، جاده را كه درست بالاي باغ آنها بود رد مي كرد و بعد از رودخانه ، چند متر پايين تر خانه طاهره اينا بود . نزديكترين همسايشان بودند . خانه ي آنها را مي ديد . چند جفت كفش جلوي در خانه شان بود . با خود فكر كرد حتما مهمان دارند . طاهره در را باز كرد دستان دختر را محكم در دستانش فشرد و گفت : يه خواستگار واسم آمده ، مادرم بهم چيزي نگفته ولي من خودم فهميدم . شهريه ، از فاميلاي خيلي دورمون بيا ببينش ..... دست دختر را كشيد و به داخل برود از ما درش اجازه نگرفته بود . دنيا را محكم بغل كرد ه بود . سلام كرد . مرد و زني كنار رخت خواب هاي تلنبار كرده شان نشسته بودند . چند بار اطراف را نگاه كرد اما پسر را نديد . حتي كسي كه كت و شلوار به تن داشته باشد را هم نديد . طاهره دستش را كشيد و به سمت اتاق ديگر برد . طاهره گريه مي كرد . در حاليكه صدايش مي لرزيد گفت :من و مي خوان بدن به اين پيره مرده جاي بابامه ... و چشم به دهان دختر دوخت ، دختر چيزي نگفت ، دستهاي طاهره را رها كرد و به پشت در اتاق رفت . صداي صحبت مادر طاهره با آن زن و مرد به گوش مي رسيد : مادر و پدر درست و حسابي كه نداره ، ميدن دخترشون رو خيالتون راحت ، خدا رو ببينيدا ،خودش با پاي خودش پاشد آمد . از حق نگذريم رنگ و رو هم كه داره ، همسن طاهره منه ، خودش سالمه ... مي تونه گليمشو از آب بيرون بكشه ... دختر ديگر چيزي نشنيد ، در ورودي خانه طاهر ه شان را محكم بر هم كوبيد و دويد ، از رودخانه گذشت دنيا از دستش افتاد و خيس شد . گريه مي كرد. كفشهايش گلي شده بود . قطار سوت كشيد ، ساعت 5 عصر بود . كنار ريل نشست و دستهايش را دور پايش حلقه كرد و سرش را ميان پاهايش گم كرد . همچنان كه گوشه ي روسري اش در باد مي رقصيد زار مي زد . دوست داشت قطار به اين زودي ها رد نشود تا صدايش را بشنوند ، دوست داشت صدايش براي هميشه لابه لاي صداي قطار گم شود . اولين باري بود كه قطار رد مي شد و برايش دست تكان نمي داد و به دنبال قطار نمي دويد . ،خيلي ها كنار پنجره قطار بودند ولي هيچكدامشان برايش دست تكان ندادند . انگار هيچ كس دوست نداشت با او دوست شود . قطار كه رفت صداي گريه ي او هم گم شد . به خانه كه رسيد دنيا را كنار باغچه گذاشت تا خشك شود .........
نوشته شده توسط صدیقه عرب در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
توهم به پهلو كه خوابيدم اشكهايم صورتم راقلقلك دادندو تمام بالشم را خيس كردند نفسم بند آمده بود پتو را ازروي صورتم كنار كشيدم . وزن سرم بيشتر از هميشه شده بود آب بالشم را چلاندم ياد آن روز افتادم كه وقتي شعرم را خواندم همه خنديدند و بعد آب شدم و آرام از زير عاج كفش هايشان و زير صندلي ها عبور كردم و وقتي به ته جاده رسيدم و شماره اش را روي تلفنم ديدم دستم مور مور شدو لبهايم خاموش . حواسم پرت شد . دستم را به جاي دكمه ي سبز رنگ روي دكمه ي قرمز فشردم صداي بر هم فشردن دندانهايم گوشم را به درد آورد بعد آتش گرفتم و لباسم به پوستم چسبيد و با هم دعوا كردند آنها كه هميشه با هم دوست بودند . سر گرم دعوايشان شدم و از هم جدايشان كردم ديگر آتش نمي گرفتم . از روبه رويم رد شد و برايش دست تكان دادم . قهر بود . خودم را از شدت عصبانيت جلوي اتومبيلي انداختم و دستم را سمت چپ و پايم را سمت راست خيابان ديدم آن دنيا تمام مورچه هايي كه زير پايم لهشان كرده بودم به سراغم آمدند . مورچه ها مرا حبس كردند وقتي يكي از قطره ها ي اشكم روي تنها مورچه ي زنده كف اتاقم چكيد از ترس به زير پتو رفتم و آن موقع بود كه آب بالشم را چلاندم.
نوشته شده توسط صدیقه عرب در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت
موهاي حنا گرفته اش را زير روسري گلدار آبي رنگش پنهان كرد و چادرش را از روي شانه هايش به روي سرش كشيد و گوشه ي آنرا به زير بغلش زد كيفش را روي دوشش جابه جا كرد و نگاهش به زيپ آن كه تانيمه كشيده شده بود افتاد دست در آن برد كيف پولش را ته كيف جاداد و بعد زيپ آنرا تا آخر كشيد . سعي مي كرد به هيچ عنوان احساساتش را دخالت ندهد احساس مي كرد گلوله اي از حلقش به سمت شكمش مي رود و ته آنرا خالي مي كند و در آنجا گم مي شود . بوي كباب كه به سرش خورد به دنبال كبابي سر چرخاند . با خود فكر كرد اگر پولش زياد بيايد حتما در راه برگشت براي خود و بچه هايش كباب مي خرد .البته شايد فقط براي بچه هايش چون فكر نميكرد كه ديگر دربرگشت از اين ر اه هوس چيزي كنر .دوباره نگاهي به آدرس كه در دستش مچاله كرده بود انداخت دستش عرق كرده بود و خطهاي آن در هم شده بود . از پيرمردي كه كنار مغاز ه اش نشسته بود كوچه نيلوفر را سوال كرد . مرد هنوز لب به سخن نگشوده بود كه عطسه اش گرفت اولين فكري كه به ذهن زن رسيد اين بود كه صبر آمده . پيرمرد ته بازارچه را آدرس مي داد پاهايش ديگر توان راه رفتن نداشتند اما نه ... به خودش قول داده بود كه احساساتش را دخالت ندهد انارهاي مغازه از انتهاي بازار نظرش را جلب كرد . از اين يكي ديگر نمي توانست بگذرد. قيمت انار ها را خواند كاش از تعداد صفر هاي قيمت آن چند تا كمتر بود . مرد در چهره اش خيره شد و تند تند قيمت انار را تكرار كرد . سرش را پايين انداخت . مسيرش راعوض كرد خواست از جوي آب بگذرد و به آن طرف بازار برود نگاهش به يكي از انار هايي كه گوشه ي جوي افتاده بود خورد . پسر بچه اي با سرعت به سمت جوي دويد و انار را برداشت و سريع در ميان جمعيت گم شد . هر قدر به ته بازار نزديك مي شد ضربان قلبش هم تند تر ميزد .هم خودش ميترسيد هم او . به خودش دلداري داد و چندين بار زير لب صلوالت فرستاد . رسيده بود . جاي پرتي بود . ديوار هاي خانه تا نيمه ريخته بود . زني سلانه سلانه با شوهرش به داخل رفت . اما او هيچ وقت دوست نداشت با شوهرش جايي برود . هميشه وقتي با هم بيرون مي رفتند مردم جور ديگري به او نگاه مي كردند . حتي بوي سيگارش آزار ش مي داد . اين اواخر تا به خانه مي آمد و بساطش را پهن مي كرد حال زن بهم مي خورد شوهرش هم مدام بر سرش غر غر مي كرد كه: خرج شكم آن سه تا را به زور مي دهم چه برسد به يكي ديگر .اما او بهانه مي اورد كه گرما زده شده است .گونه هايش داغ شده بود لمس نكرده بود ولي گرگرش را به راحتي حس مي كرد . حرفهاي شوهرش مثل پتكي مدام بر سرش كوبيده مي شد . تا امشب به او فرصت داده بود . پاهايش به داخل خانه كشيده نشد . از بازار گذشت باز هم هوس خيلي چيزها را كرد . خيلي چيزها را كه موقع رفتن به چشمش نخورده بود.
نوشته شده توسط صدیقه عرب در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت
بيا اي آشنا..... با ديدنت جانم طلوعي تازه مي يابد وبا گرماي پر مهرت براين زندگي از سر شروعي تازه مي يابد بيا اي آشنايم من مدام لحظه رابا صد هزار نيرنگ پي در پي و دنيا كوچ رفتن را براي خود تداعيمي كنم غروب رفتنت با يك غم بي منتها پينه بسته بر سر اندام بي جانم اين ز خود ببريده بي تو باز هم طعنه ي كابوس رستن را كه مدتهاست در ذهنش گريزان است تازه و سرزنده مي يابد
نوشته شده توسط صدیقه عرب در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت
سلام خوبید من به بلگفا خوش آمدم البته از شاسخین جون به خاطر زحمات فراوانش متشکرم به زدی قول قول می دم که چیزای خوبی پست کنم
نوشته شده توسط صدیقه عرب در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY